هنر شفاف اندیشیدن

نوشته‌ی رولف دوبلی

۵/۵
  • ناشر: نشر چشمه
دیدن کتاب

یادداشت‌های من از این کتاب

«هنر شفاف اندیشیدن» را چند سال پیش خواندم، در دوره‌ای که فکر می‌کردم به اندازه‌ی کافی به خودم شک می‌کنم. کتاب پر است از خطاهای شناختی که آدم می‌خواند و با خودش می‌گوید «بله، این را در فلانی دیده‌ام». این خودش اولین تله است. تقریباً همه‌ی فصل‌های کتاب طوری نوشته شده‌اند که می‌توانی آن‌ها را برای دیگران بخوانی و راحت باشی. ولی یک فصل بود که نشد آن را به دیگری حواله بدهم: سوگیری تأییدی.

ساده‌اش این است: ما اطلاعاتی را می‌بینیم که حرفمان را تأیید می‌کند، و اطلاعات مخالف از کنار چشممان رد می‌شود بی‌آن‌که ثبت شود. ولی مسئله این تعریف ساده نیست. مسئله این است که این کار را در لحظه نمی‌کنیم؛ در یک چرخه می‌کنیم. اول یک فکت یا دیدگاه را، بر اساس آنچه از قبل داشتیم، انتخاب می‌کنیم. بعد بیشتر دنبالش می‌گردیم. هر چه بیشتر می‌گردیم، شواهد بیشتری پیدا می‌کنیم. هر شاهد جدید، تأییدی است بر دیدگاه قبلی. و این تأیید، انتخاب بعدی ما را شکل می‌دهد. هر دور از این چرخه، خروج را سخت‌تر می‌کند. آدم بعد از مدتی دیگر در حال «انتخاب کردن» نیست؛ در حال «دیدن جهان از یک دریچه‌ی ثابت» است و خودش هم نمی‌داند.

اولین جایی که این چرخه را روی خودم لمس کردم، در سازمان نبود. در یک سوپرمارکت کوچک محله بود. سال‌ها از همان مغازه خرید می‌کردم و در ذهنم تصویری از مغازه‌دار ساخته بودم: آدمی بداخلاق، گران‌فروش، کم‌حوصله. این تصویر را احتمالاً از یک یا دو برخورد اولیه برداشته بودم، که بعد فراموش شد جزئیاتش چه بود، ولی نتیجه‌اش ماند. از آن به بعد، هر بار که به مغازه‌اش می‌رفتم، هر چیزی که می‌گفت یا می‌کرد، در همان قالب تفسیر می‌شد.

سرش پایین بود؟ بی‌اعتنایی.

قیمت چیزی بالا بود؟ گران‌فروشی.

کوتاه جواب داد؟ بی‌حوصلگی.

روزی به دلایلی مجبور شدم بیشتر آنجا توقف کنم و بی‌مقدمه دیدم که با یک پیرزن همسایه، با حوصله و آرام، تمام چیزهایی را که از قفسه می‌خواست برایش می‌آورد، خرده‌پول‌هایش را برایش کنار می‌گذاشت، و بعد از رفتنش با لبخند کوتاهی برگشت. آن لحظه چیزی در ذهنم تکان خورد. سال‌ها همان آدم را دیده بودم، و سال‌ها فقط آن نسخه‌ای را که از پیش ساخته بودم، می‌دیدم. نه بدلیل این‌که دروغ می‌دیدم؛ بلکه بدلیل این‌که از همه‌ی چیزهایی که اتفاق می‌افتاد، فقط آن چیزهایی را برمی‌داشتم که با تصویر قبلی‌ام جور بود. بقیه از کنارم رد می‌شد و ثبت نمی‌شد. این تجربه برایم مهم بود، چون نشان داد سوگیری تأییدی فقط درباره‌ی موضوعات بزرگ ـ سیاست، باور، ایدئولوژی ـ نیست. درباره‌ی همان مغازه‌داری است که هر روز جلویش از خیابان رد می‌شویم.

این تجربه‌ی روزمره کمکم کرد همان الگو را بعدها در سازمان زودتر تشخیص بدهم.  در واحد فناوری اطلاعات ما به دلایلی بچه‌ها را در دو فضای جداگانه می‌نشستند. یک گروه در واحدی که من نیز در آن حضور داشتم، یک گروه در طبقه‌ای دیگر. در ظاهر، همه یک تیم بودند. جلسات مشترک داشتیم، گزارش‌ها مشترک بود، حتی صبحانه های مشترک داشتیم. ولی بعد از مدتی متوجه شدم که وقتی موضوعی پیش می‌آید، می‌توانم با دقت بالایی حدس بزنم هر گروه چه نظری خواهد داشت. نه چون آدم‌ها در آن گروه‌ها از قبل شبیه هم بودند، که نبودند، بلکه چون فضای روزمره، گفت‌وگوهای پراکنده‌ی کنار میز، شوخی‌های ساعت ناهار، آرام‌آرام آن‌ها را به سمت یک جنس از تفکر هل داده بود. هر گروه برای خودش یک «منطق درونی» ساخته بود، و این منطق توسط تأیید روزانه‌ی اعضای همان گروه تقویت می‌شد. وقتی نظر فردی از گروه «الف» شبیه نظر گروه «ب» می‌شد، نه با استدلال، که با یک جور سنگینی هوا پس زده می‌شد. هیچ‌کس صریحاً مخالفت نمی‌کرد. فقط سکوت می‌کرد، یا لبخند می‌زد، یا موضوع را عوض می‌کرد و این برای آن آدم کافی بود که دفعه‌ی بعد آن حرف را نزند.

تله‌ی من این بود: تا مدت‌ها فکر می‌کردم این یک مسئله‌ی «مدیریت تیم» است که با چند جلسه‌ی مشترک و چند تمرین ارتباطی حل می‌شود. ولی نمی‌شد. چون من خودم هم، بی‌آن‌که بفهمم، یکی از دو گروه را «منطقی‌تر» می‌دیدم. کدامش؟ آن که از قضا با تحلیل قبلی خودم سازگارتر بود. وقتی به این موضوع رسیدم، آن لحظه‌ای بود که فهمیدم سوگیری تأییدی فقط یک مفهوم نیست؛ یک ساختار است. ساختاری که در آن، تأیید گرفتن از هم‌فکر، ارزان‌تر از به چالش کشیدن خود است.

و این، فکر می‌کنم، چیزی است که توصیه‌های معمول از پسش برنمی‌آیند. می‌گویند «با نظر مخالف مواجه شو»، «منابع متنوع دنبال کن»، «از خودت بپرس اگر اشتباه کنم چی». این‌ها درست‌اند، ولی ناقص. چون فرض می‌کنند مسئله شناختی است، در حالی که مسئله بیشتر اجتماعی و انگیزشی است. آدم در سازمان به این دلیل دنبال هم‌فکر می‌گردد که هم‌فکری امن است. هم‌فکر هزینه‌ی کمتری دارد. هم‌فکر در جلسه از حرفت پشتیبانی می‌کند، در راهرو سلام گرم‌تری می‌دهد، در ارزیابی پایان سال یادی از تو می‌کند. در زندگی روزمره هم همین‌طور است. حفظ نسخه‌ی فعلی از آدم‌ها و چیزهای اطرافمان، ارزان‌تر از این است که آن نسخه را به هم بریزیم و از نو بسازیم. بازسازی یعنی پذیرفتن این‌که سال‌ها چیزی را اشتباه دیده‌ایم. این پذیرش، تقریباً همیشه گران است.

شبکه‌های اجتماعی این مکانیزم را اختراع نکرده‌اند، ولی صنعتی‌اش کرده‌اند. الگوریتم فقط دارد همان کاری را می‌کند که ذهن ما همیشه می‌کرده، با این تفاوت که حالا در مقیاس میلیون‌ها بار در روز و با سرعتی که فرصت ایست و فکر کردن نمی‌دهد. اگر این را نگرانی روز ما بدانیم، شاید چون اولین بار است که چرخه‌ی سوگیری تأییدی از کنترل تک‌تک ما خارج شده و در دست یک سیستم بهینه‌سازی‌شده برای جلب توجه است. ولی ریشه قدیمی‌تر است. ریشه در همان دو اتاق جداست. در همان میز ناهار است. در همان مغازه‌ی سر کوچه است که سال‌ها از کنارش رد شده‌ایم و فقط یک نسخه از صاحبش را در ذهن داشته‌ایم.

از کتاب «هنر شفاف اندیشیدن»، چیزی که با من ماند یک راهکار نبود. یک پرسش بود که گاهی مجبورم می‌کند جلوی خودم را بگیرم: اگر آن چیزی که الان دارم می‌بینم، صرفاً چیزی باشد که قبلاً تصمیم گرفته‌ام ببینم چه؟ این پرسش راحت نیست، چون جواب دادن صادقانه‌اش گاهی یعنی پذیرفتن این‌که یک تصمیم چندماهه را باید مرور کرد. یا یک قضاوت درباره‌ی یک همکار را. یا یک باور قدیمی درباره‌ی این‌که سازمان چگونه کار می‌کند. یا حتی، در ساده‌ترین حالت، نسخه‌ای از مغازه‌دار محله که سال‌هاست در ذهنمان حمل می‌کنیم. این هزینه‌ی پرسیدن است. ولی فکر می‌کنم تنها پادزهر واقعی، همین آمادگی برای پرداخت آن هزینه باشد ـ نه دنبال کردن چند منبع