وقتی مسئولیت یک تیم یا یک رابطه را برعهده داری، سختترین بخش ماجرا آدمها هستند. نه بودجه، نه زمان، نه ابزار. لحظههایی پیش میآید که در دل میگویی: «باید کاری کنم»، اما همانجا نمیکنی. بعد برای آرام کردن وجدان، شروع میکنی داستان ساختن. همان لحظه است که وارد جعبهی خودفریبی میشوی.
شاید پیش آمده باشد در اتوبوس یا مترو کسی را دیده باشی که به سختی سرپا مانده و با خودت گفتهای: «باید جایم را بدهم.» اما همانجا نشستهای. بعد بهانه آوردهای: «من هم خستهام»، یا «کسی دیگر بلند میشود.» از همان لحظه نگاهت به او تغییر کرده؛ دیگر انسانی محترم نیست، بلکه مزاحمی است که انگار آمده تا تو را در تنگنا بگذارد.
یا وقتی چیزی را به کسی قرض دادهای و از قبل مطمئن بودهای «خرابش میکند» یا «دیر پس میدهد». وقتی درست و به موقع برگردانده، به جای اینکه قضاوتت را عوض کنی، گفتهای: «این بار شانسی بود.» واقعیت را تحریف کردهای تا داستان ذهنیات سر جایش بماند.
گاهی هم با همکار تازهکاری روبهرو شدهای که در دل فکر کردهای «باید کمکش کنم.» اما پا پیش نگذاشتهای. بعد به خودت گفتهای: «او تنبل است، خودش باید یاد بگیرد.» از همان لحظه او دیگر انسانی با ظرفیت رشد نبوده، بلکه مسئلهای برای مدیریت شده است.
این جعبهها آرامآرام رابطهها را از درون میخورند. مدیر به جای رهبر، تبدیل به کنترلگر میشود. همکار به جای همراه، به مانع بدل میشود. نزدیکترین آدمها هم به «وظیفهدار» یا «مشکل» تقلیل پیدا میکنند.
و هر بار که از این جعبه بیرون آمدهای، همهچیز تغییر کرده. همان همکار تازهکار وقتی فرصتی برای یاد گرفتن گرفته، بار تیم را به دوش کشیده. همان کسی که مزاحم به نظر میرسید، با یک نگاه انسانی فقط نیازمند احترام بوده. همان رابطهای که زیر بار سرزنش سنگین شده بود، با یک تغییر نگاه دوباره جان گرفته.
برایم روشن شده است: بحران اصلی نه کمبود منابع یا زمان، که بحران نگاه است. خودفریبی همان جایی است که انسانها ابزار یا مانع دیده میشوند، نه انسان. و رهبری، چه در اتاق جلسه باشد، چه در خانه، یعنی توانایی دیدن دوبارهی آدمها به عنوان آدم.
