ما فقط از زاویه‌ی تجربه‌های خودمان منطقی‌ایم

منطق زیسته شده

خیلی وقت‌ها فکر می‌کنیم اختلاف آدم‌ها از ندانستن می‌آید.
اینکه اگر بیشتر توضیح بدهیم، اگر شفاف‌تر حرف بزنیم، اگر اطلاعات کامل‌تری وجود داشته باشد، آدم‌ها به هم نزدیک‌تر می‌شوند و تصمیم‌های مشابه‌تری می‌گیرند.

اما واقعیت معمولاً پیچیده‌تر از این است.

آدم‌ها فقط با دانسته‌هایشان از هم فاصله ندارند.
با تجربه‌های زیسته‌شان، ترس‌هایشان، اولویت‌هایشان، میزان ریسک‌پذیری‌شان، و حتی مدل نگاهشان به دنیا از هم فاصله می‌گیرند.

برای همین است که گاهی دو نفر، روبه‌روی یک واقعیت واحد می‌ایستند اما دو جهان متفاوت می‌بینند.

یکی در تغییر، فرصت می‌بیند و دیگری تهدید.
یکی سکوت را نشانه‌ی بلوغ می‌داند و دیگری نشانه‌ی بی‌تفاوتی.
یکی از یک شکست، محتاط‌تر بیرون می‌آید و دیگری دقیقاً از همان شکست، جسورتر.

از بیرون شاید یکی منطقی‌تر به‌نظر برسد. اما مسئله اینجاست که تصمیم‌ها فقط محصول منطق نیستند. آدم‌ها با حافظه‌ی تجربه‌هایشان تصمیم می‌گیرند.

کسی که سال‌ها بی‌ثباتی را تجربه کرده، ممکن است امنیت برایش مهم‌تر از رشد باشد. حتی اگر از بیرون، انتخابش محافظه‌کارانه به‌نظر برسد.
در مقابل، کسی که سال‌ها در یک وضعیت امن اما فرساینده مانده، ممکن است جایی برسد که ریسک کردن برایش قابل‌تحمل‌تر از ادامه دادن شود.

هر دو، از دنیای خودشان منطقی‌اند.

شاید برای همین است که بعضی قضاوت‌ها این‌قدر سطحی از آب درمی‌آیند. چون ما معمولاً فقط «تصمیم نهایی» آدم‌ها را می‌بینیم، نه مسیر شکل‌گیری آن تصمیم را.

ما نمی‌بینیم پشت یک «نه»، چه ترس‌هایی وجود داشته.
پشت یک «رفتن»، چه فرسایشی خوابیده.
پشت یک «ماندن»، چه خاطره‌ای نفس می‌کشد.

حتی در روابط ساده‌ی روزمره هم این فاصله خودش را نشان می‌دهد. گاهی دو نفر ساعت‌ها با هم حرف می‌زنند، بدون اینکه واقعاً به نقطه‌ی مشترکی برسند. نه چون زبان هم را نمی‌فهمند؛ چون تجربه‌ی مشترکی ندارند که کلمات روی آن بنشینند.

شاید برای همین است که بعضی آدم‌ها بعد از یک اتفاق، ناگهان برایمان «عوض شده» به‌نظر می‌رسند. در حالی که شاید فقط دنیا را از زاویه‌ی دیگری دیده‌اند؛ زاویه‌ای که ما تجربه‌اش نکرده‌ایم.

مثلاً در Arrival، مسئله فقط موجودات فضایی یا زبان نیست. فیلم، آرام‌آرام نشان می‌دهد که وقتی مدل ادراک یک آدم از جهان تغییر کند، تصمیم‌هایش هم دیگر با معیارهای قبلی قابل قضاوت نیستند. برای همین بعضی انتخاب‌های شخصیت اصلی، از بیرون عجیب یا حتی غیرمنطقی به‌نظر می‌رسند. چون مخاطب هنوز از پنجره‌ی قبلی به دنیا نگاه می‌کند.

زندگی واقعی هم کمابیش همین‌طور است.

ما اغلب فکر می‌کنیم اگر جای دیگری بودیم، تصمیم بهتری می‌گرفتیم. اما حقیقت این است که ما هیچ‌وقت دقیقاً «جای» آدم‌ها نیستیم. چون جای آدم‌ها فقط موقعیت فعلی‌شان نیست؛ مجموعه‌ای است از تمام چیزهایی که تا آن لحظه زندگی کرده‌اند.

شاید بلوغ، بیشتر از آنکه به معنای قضاوت‌های دقیق‌تر باشد، به معنای فهمیدن همین فاصله‌ها باشد. فهمیدن اینکه آدم‌ها همیشه از یک نقطه‌ی مشترک به دنیا نگاه نمی‌کنند. و خیلی وقت‌ها، چیزی که از بیرون اشتباه، عجیب یا غیرمنطقی دیده می‌شود، فقط نتیجه‌ی تجربه‌ای است که ما هرگز از سر نگذرانده‌ایم.

اشتراک‌گذاری:

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پیشنهاد

نوشته‌های مرتبط