جنگیدن با آسیاب‌های بادی؛ درس‌های دن‌کیشوت برای مدیریت امروز

دن کیشوت

رمان‌های کلاسیک همیشه فقط قصه نیستند، گاهی آیینه‌اند. آیینه‌ای که نه قهرمان و ضدقهرمان را، که خود ما را نشان می‌دهد. دن‌کیشوت یکی از همین آیینه‌هاست. شوالیه‌ای با زره زنگ‌زده که آن‌قدر در کتاب‌ها غرق شد که خیال را با واقعیت عوض گرفت و جهان را آن‌طور که باید باشد دید، نه آن‌طور که بود.

دن کیشوت‌های زمانه کم نیستند. همان‌جا که تصمیم‌ها بر بستر رویا بنا می‌شود، همان‌جا که ارابه‌های ذهن به سمت آسیاب‌های بادی کج می‌شوند و همه نیرو و سرمایه در نبردی پوشالی خرج می‌شود. چه مدیرانی که در سازمان‌های‌شان سرها را به سوی غول‌هایی موهوم چرخاندند و بعد از مدتی چیزی جز خستگی، دلزدگی و منابع هدررفته برجای نماند.

کنار این شوالیه‌های خیال‌زده همیشه یک سانچو هم هست. کسی که یا به وعده‌ی یک «جزیره» دلخوش است یا از ترس، سکوت می‌کند. کسانی که می‌دانند “پادشاه لخت است” اما زبان‌شان به گفتن باز نمی‌شود. آن‌ها نه مانع رؤیا فروشی می‌شوند و نه چراغی برای واقع‌بینی می‌افروزند، فقط همراه‌اند، شاید با امیدی کوچک، شاید با بی‌جرأتی بزرگ. و دولسینیا، همان خدمتکاری که در چشم دن کیشوت بانوی باشکوهی بود. مگر کم دیده‌ایم منابع معمولی که در روایت‌ها و پاورپوینت‌ها به «استراتژی تحول‌آفرین» بدل شدند؟ چیزی که در کلمات، طلا بود و در عمل همان مس خام باقی ماند. این همان لحظه‌ای است که خیالِ زیبا، در برخورد با واقعیت، به توهمی خسته‌کننده بدل می‌شود.

اما قصه‌ی دن کیشوت فقط حکایت حماقت نیست. در عمق ماجرا، چیزی شبیه شجاعت هم هست. او دست‌کم جرأت داشت جهانی را که می‌خواست ببیند، اعلام کند و به راه بیفتد. این همان تناقضی است که ما هم در کار و زندگی تجربه می‌کنیم؛ مرز باریک میان جنون و جسارت، میان آرمان و توهم. بدون اندکی دن‌کیشوت بودن، هیچ حرکتی آغاز نمی‌شود؛ اما اگر همه‌چیز فقط دن‌کیشوت‌وار باشد، فرجام چیزی جز فرسایش و شکست نخواهد بود. و شاید همین باشد درس پایدارش: خیال و واقعیت باید به هم گره بخورند. آرمان‌ها باید با زمین سخت عمل پیوند بخورند. نه همه چیز سانچووار محافظه‌کار و روزمره، و نه همه چیز دن‌کیشوت‌وار دیوانه و بی‌حساب. میان این دو، جایی است که زندگی و سازمان معنا می‌گیرد.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *